|


ای قـــوم به حج رفتـــه کجــــائید کجـائیـــد
معشوق همیجـــــاسـت بیــــائیــد بیــائیــــــد
معشوق تــو همسـایـــــه دیــوار به دیــــوار
در بادیه سر گشته شمــــا در چـــه هـوائیـد
گــر صورت بی صورت معشــوق ببینیــــد
هم حـــاجی و هــم کعبــه و هم خـانه شماید
صد بار از این خانه بــدان خــانه برفتیــــــد
یک بار از این خـــانه براین بام بـــرآئیــــــد
گـــر قصد شما دیدن آن خــــانه جـــــــانست
اول رخ آئینــــه بصیقـــل
بــــــزدائیـــــــــــد
آن خـــانه لطیف است نشانهـــاش بگفتیـــــــد
از خـــــواجــــه آن خـــانه نشانــــه بنمائیـــد
کو دستــه ای از گل اگــر آن بــــاغ بـدیـدیـــد
کــــو گــوهری از جان اگــــر از بهر خدائید
با اینهمه آن رنج شمـــا گنـــج شمــا بـــــــــاد
افســـوس بر گنج شمــــا پــرده شمــائیــــــــد
دیوان مولانا
Online
English Version
شیخ ناظم رهبر
مردمیست بیریا و صمیمی٬ راز تقدس ٬ کسی که احیا کننده و تقویت کننده یِ
دستورات نقش بندی در اواخر قرنِ بیستم ٬ با رهبری روحانی و آسمانی و آیین و
مکتب پیامبرست. او القا کننده یِ عشق خداوند و عشقِ عاشقانِ خداوندست٬ وقتی
مردم در تاریکی به سر می برند ٬ وقتی مردم در آتش و دود اختلال و عذاب و خشم
و رنجش و غم غرق می شوند.
شیخ ناظم در
لارناکا٬ قبرس٬ در بیست و سوم آپریلِ هزار و نهصد و بیست و دو ٬ یکشنبه٬ بیست
و ششمِ شعبان هزار و سیصد و چهل به دنیا آمد . از طرف اجداد پدری نسبش به سید
عبدالقدیر جیلانی ٬ بنیاینگذارِ ترتیبِ قادری می رسد . از طرفِ مادری نیز
نسبش به سید جلال الدین رومی٬ بنیانگذارِ ترتیباتِ مولوی می رسد . او سید
حسینی می باشد ٬ و این گونه از طریق اجدادش نسبش به خانواده یِ پیامبر نیز می
رسد . بنابر آنچه که نسبش نشان می دهد
,
از طرف خاندان پدری او در طریقت قدیری حضور یافت و از طرف خاندان مادری به
طریقت مولوی قدم گذارد .
در کودکی در قبرس
او در کنار پدربزرگش ٬ کسی که شیخِ طریقتِ قادری بود ٬ می نشست تا نظم و
عرفان را بیاموزد . علائمِ ماورائی در او به زودی ظاهر شد . رفتارِ او فوق
العاده بود: او هیچ گاه بحث و یا مشاجره ای با کسی نداشت . همیشه لبخند بر
لب داشت و صبور بود . وی از دو طرفِ مادری و پدری برایِ راهِ عرفانی آموزش
داده شد .
در جوانی٬ شیخ
ناظم به دلیل دارا بودن نیروهای شگفت انگیز عرفانی ٬ رسیدگی و ملاحظه یِ خاصی
در رفتار و اخلاق خویش می کرد . همه در لارناکا او را می شناختند٬ برایِ
اینکه در سنینِ جوانی قادر به حل اختلافات و مسائل مردم بود٬ و دارای دید
آینده بود و این را بی اختیار فاش می ساخت. بعد از سن پنج سالگی زمان هایی
بود که مادرش او را پیدا نمی کرد . پس از جستجو کردن٬ او را در مسجد و یا در
کنارِ مقبره یِ ام الحیرام٬ همدمِ پیامبر اکرم٬ کسی که در کنارِ مقبره اش
مسجد ساخته شده بود٬ پیدا می کرد . زمانی که مادر شیخ ناظم تلاش می کرد تا او
را به خانه بیاورد٬ او می گفت : « مرا با ام الحیرام تنها بگذار ٬ او یکی از
نیاکانِ ماست . » به طور معمول دیده می شد که او با ام الحیرام صحبت می کند٬
کسی که چهارده قرن پیش از آن مدفون شده بود. او همواره دیده میشد که گوش می
کرد و حرف می زد٬ گوش می کرد و جواب می داد٬ گویی که مکالمه ای با او دارد .
هرگاه کسی مزاحمش می شد می گفت :« مرا رها کن! من دارم با مادربزرگم که در
این قبرست حرف می زنم. »
پدرش او را برای
آموختن دانشِ دنیوی در طولِ روز به مدرسه فرستاد ٬ و در غروب او مشغول به
آموختنِ دروسِ مذهبی خویش میشد . او در میان باقی دانش آموزان یک نابغه بود .
پس از تکمیل کردنِ دوره یِ دبیرستان٬ هر شب٬ وقت خویش را صرف آموختن و
فهمیدنِ طریقتِ مولوی و قدیری می کرد . وِی٬ رهبریِ دایره یِ افرادِ طریقتِ
قدیری و مولوی را در پنج شنبه ها و جمعه ها در آن زمان در دست داشت .
همه
در قبرس او را در آن زمان به عنوانِ یک روحانیِ قوی می شناختند. او شریعت٬
علم فقه٬ علم گفتار در باب پیامبر٬ و منطق٬ را آموخت. همزمان به تفسیرِ قرآن
پرداخت و قادر به دادنِ فرمان برایِ تمامِ موضوعات و سوالاتی که حولِ محورِ
اسلام بودند٬ بود. وی قادر بود در همه یِ مراحلِ عرفانی سخنرانی کند و هدیه
یِ او به مردم جواب هایِ ساده و مثال هایِ ساده به سوالاتِ سختِ آنها بود .
بعد از تکمیل
دبیرستان در قبرس به استانبول رفت ٬ جایی که دو برادر و خواهرش زندگی می
کردند و درس می خواندند در هزار و سیصد و پنجاه و نه هجری برابر با هزار و
نهصد و چهل . شیخ ناظم شروع به خواندنِ مهندسی شیمی در دانشگاه استانبول کرد
. در همان زمان او در حال جلو رفتن در دانش شریعت خویش و یادگیری عربی در
نزدِ شیخِ خود ٬ شیخ جمال الدینِ الاسانی ٬ که در هزار و سیصد و هفتاد و پنجِ
هجری برابر با هزار و نهصد و پنجاه و پنج فوت کرد٬ بود .شیخ ناظم مدرک خود را
در زمینه یِ مهندسی شیمی همراه با برتری در دانشگاه دریافت کرد . استادان و
پروفسوران دانشگاه وی را تشویق می کردند به تحقیقات بیشتر در زمینه ی تحصیلی
خویش ٬ و او پاسخ می داد : « من هیچ علاقه ای به علم روز ندارم . قلب من
همیشه به عرفان و ماوراء عشق ورزیده و نقش این دو علم را در خود حک کرده ست
. »
در دورانِ زندگیِ
پنج ساله یِ وی در استانبول٬ او اولین شیخِ معنوی خویش را دید ! شیخ سلیمان
ارزرومی ٬ شیخی از زنجیره یِ نقش بندی که در سال هزار و سیصد و شصت و هشت
هجری برابر با هزار و نهصد و چهل و هشت فوت کرد . زمانی که شیخ ناظم در حال
تحصیل بود٬ در جلساتِ شیخ سلیمان نیز برای یادگیری اصول نقش بندی شرکت می کرد
و ضمن آن به دو زنجیره ای که به آن ها تعلق داشت: قدیری و مولوی نیز می
پرداخت .
او همیشه در مسجد
سلطان احمد در حال مراقبه بر خود در طول شب پیدا میشد.« آنجا بود که من
بیشترین موهبت و برکت و آرامش را در قلبم یافتم . من همیشه نمازم را در مسجد
با دو شیخم می خواندم ٬ شخ جمال الدین و شیخ سلیمان. آن ها مرا آموزش دادند و
دانش معنوی را در قلب من جای دادند . من خیلی تجربه معنوی داشتم ٬ که مرا به
سویِ سرزمینِ دمشق می کشید ٬ ولی من هنوز این اجازه را از شیخ خود نداشتم.
خیلی زمان ها در دید من٬ از طریقِ زدودن گرد و غبار درونم٬ حضرت محمد (ص ) را
دیدم که مرا به حضورش صدا می زند. این اشتیاقی عمیق را در قلب من برای ترک
کردنِ همه چیز و رفتن به شهر مقدس پیامبر ایجاد می کرد .»
« یک روز ٬ زمانی
که اشتیاق قلبی من بسیار زیاد بود٬ من در دید خودم شیخ آرزارامی را دیدم که
برگشته ست٬ شانه هایِ مرا تکان می دهد٬ و به من می گوید: « حالا اجازه یِ تو
رسیده است . راهنمایی عرفانی تو زین پس با من نیست . من تنها تو را نگاه
داشته بودم تا تو آماده یِ دیدنِ شیخِ اصلیت شوی٬ که شیخ من نیز بوده است٬
شیح عبدالله داقستانی . اوست که کلید تو را در دست دارد . برای همین به شام
برای دیدن او برو . این اجازه از طرفِ من و از طرفِ پیامبر می آید . » ( شیخ
سلیمان آرزارامی یکی از سیصد و سیزده اولیاء اصولِ نقش بندیست . »
« آن تجربه تمام
شد ٬ و با این تجربه من اجازه یِ به شهرِ شام رفتن را پیدا کردم. من به دنبال
شیخ می گشتم برای بازگو کردنِ تجربه ام و او را بعد از دو ساعت در مسجد پیدا
کردم . به سویِ او دویدم . او بازوانش را ٬ و آغوشش را گشود و به من گفت :«
پسرم ! از دیدنِ تجربه ات شادی ؟» آنوقت بود که من فهمیدم که او همه چیز را
می داند. وی گفت :« تعلل بکن ! مستقیم به شام برو ! » او نه آدرس و نه حتی
اطلاعاتِ دیگری به من داد٬ به غیر از یک اسم : شیخ عبدالله داقستانی ! در شهر
شام . من از استانبول با قطار به الپو رفتم و مدتی را آنجا ماندم . در آن
زمان٬ در آلپو ٬ من می توانستم از مسجدی به مسجد دیگر بروم ٬ نماز بخوانم٬
کنار علما بنشینم٬ و زمانم را با عبادت و مراقبه بگذرانم . سپس به شهر هما
رفتم جایی شبیه الپو که شهری تاریخی و قدیمی بود . تلاش من برای رسیدن به
شهر شام بی نتیجه بود . فرانسوی ها٬ همان هایی که شام را گرفته بودند٬ برایِ
حمله یِ احتمالیِ انگلیس به خود آماده شده بودند . بنابراین من از هما به
مقبره یِ خالد ابن ولید ٬ همراه پیامبر و همدم پیامبر٬ رفتم. پس از دیدار از
آنجابرایِ نماز به مسجد رفتم . یکی از خادمان مسجد جلو آمد و گفت :« من دیشب
خواب دیدم پیامبر به سویِ من آمد و گفت : « یکی از نوادگان من فردا به این جا
می آید . از او برایِ خاطر من پذیرایی و مراقبت کنید ! » و سپس شمایلِ تو را
به من نشان داد . حالا که تو را دیدم فهمیدم همان مهمانی هستی که منتظرش
بودم ! »
« تجربه یِ آن
شخص مرا به خود آورد و من دعوتش را پذیرفتم . او به من اتاقی نزدیک مسجد داد٬
تا برای یک سال آنجا زندگی کنم. من در آن زمان مگر برایِ نماز و یا نشستن در
مجالس دو تن از علمایِ مهم شهر ٬ و جلساتِ آموزشی دو تن از استادانِ نقش بندی
در عرفان بیرون نمی رفتم و این در حالی بود که قلب من مالامال از عشق رفتن
به شام بود . چون جنگ شدت یافته بود٬ من تصمیم گرفتم که از بیروت به شام بروم
و این امن ترین راه برایِ رسیدن به شام بود ! »
در سال هزار و
سیصد و شصت و چهار هجری٬ شیخ ناظم به تربپولی با اتوبوس سفر کرد . به لنگرگاه
که رسیدند او را پیاده کردند. او در آنجا غریبه بود و هیچ کس را نمی شناخت !
سرگشته در لنگرگاه می گشت که کسی را دید که از آنطرف خیابان به سویِ او می
آید . آن شخص شیخ مانیر الملک بود. او شیخ تمامی صوفیان شهر بود. شیخ به او
رسید و گفت : « آیا تو شیخ ناظم هستی؟ من خوابی از پیامبر داشتم که به من گفت
یکی از نوادگان من آنجا خواهد آمد و چهره یِ تو را نشانم داد و گفت مراقب تو
باشم .»
شیخ ناظم در این
باب فرمودند:
« من برایِ یک
ماه با شیخ منیر المالک ماندم ٬ و او برایِ من اسباب رفتن به شهر هم و از هم
به دمشق را فراهم کرد . روز جمعه در هزار و نهصد و چهل و پنج من به دمشق وارد
شدم. درست در ابتدایِ سال هجری. من می دانستم که شیخ عبدالله در مدینه زندگی
می کند٬ نزدیکِ مقبره یِ بلال حبشی و بسیاری از اولیا و نزدیکان پیامبر٬
محدوده ای باستانی پر از مقبره ها و بناهایِ ماندگار ولیکن نمی دانستم که
کدام یک از خانه ها٬ خانه یِ شیخ است . تجربه ای از طرف پروردگار به من داده
شد در آن لحظه ٬ درست زمانی که در خیابان ایستاده بودم٬ که شیخ از خانه یِ
خود بیرون آمده و مرا به داخل صدا می زند. این تجربه تمام شد ولیکن من نمی
توانستم هیچ کس را در خیابان ببینم . خیابان به دلیلِ بمباران هایِ انگلیس و
فرانسه خالی بود . همه می ترسیدند٬ و در خانه هاشان پنهان شده بودند و من در
خیابان تنها بودم . تلاش کردم تعمق کنم که خانه یِ شیخ کدام یک از خانه هاست
. سپس تجربه ای به من داده شد که در آن من خانه ای بخصوص با دری بخصوص
را دیدم . شروع به گشتن کردم و آن خانه را پیدا کردم . درست لحظه ای که
میخواستم کوبه یِ در را بکوبم شیخ در را باز کردند و گفتند : « خوش آمدی٬
ناظم٬ پسرم! »
« چهره یِ نورانی
و غیرمعمولِ او مرا به سرعت جذب کرد . من هیچ گاه همچین شیخی ندیده بودم .
نور از چهره و پیشانی او می تابید . گرما از قلب و لبخندانِ بیشمارِ او می
آمد . او مرا به اتاقِ خودش در طبقه یِ بالایِ خانه برد و گفت: « ما منتظر تو
بودیم ! ». »
« قلبا٬ از اینکه
با او بودم بسیار خوشحال و شاد بودم٬ ولیکن آن اشتیاق برایِ رفتن و دیدن شهر
پیامبر در من همچنان وجود داشت . از او پرسیدم : « چه کار باید بکنم ؟ » جواب
داد « فردا من به تو جواب خواهم داد . در حال حاضرتنها به « استراحت .
»بپرداز. سپس برای من شام تدارک دید و من نمازِ شب را با او خواندم و خوابیدم
. در صبح زود او مرا برای نمازِ تهجد ( پس از نیمه شب ) بیدار کرد . من هیچ
وقت در زندگی همچین قدرتی را که در نماز و عبادتِ او وجود داشت را ندیده ام .
من با او٬ خودم را در محضر پروردگار حس کردم و قلبا بیشتر و بیشتر به او
علاقه مند شدم . »
«
در آن زمان تجربه ای به من داده شد و من خودم را دیدم که
قدم به
قدم از نردبانی از محل نمازگذاران به بیت المامور٬ کعبه یِ بهشتی٬ بالا می
روم . هر قدم حالتی بود که او مرا در آن قرار می داد٬ و در هر حالت من علمی
را که هیچ گاه نیاموخته بودم و یا نشنیده بودم را در قلبم می آموختم . کلمات٬
عبارات٬ و جملات همگی کنار هم قرار می گرفتند و در یک روش سحر انگیز٬ به
درون قلبِ من انتقال داده میشد. در هر حالت من بالا و بالاتر می رفتم تا به
بیت المامور رسیدم . آنجا من صد و بیست و چهار هزار پیامبر را ایستاده در
ردیف و صف نماز گذاران همراه با پیامبر اکرم به عنوانِ امام دیدم . من صد و
بیست و چهار هزار همنشین و رفیق حضرت محمد را دیدم که در صف پشت او ایستاده
بودند . سپس من هفت هزار و هفت اولیایِ نقشبندی را دیدم که پشت آنها برایِ
نماز ایستاده بودند . صد و بیست و چهار هزار اولیا از دیگر طریقت ها٬ را که
در صف نماز بودند را نیز دیدم. آنجا در سمتِ راستِ ابوبکرِ صدیق درست دو جا
خالی برای دو نفر وجود داشت . شیخ بزرگ به یکی از آن جای خالی ها رفت و مرا
نیز با خود برد و ما با آنها نماز گذاردیم . هیچ گاه در زندگی شیرینی عبادتی
را که آنجا دیدم را ندیدم ٬ و زمانی که حضرت محمد نمازگذاران را هدایت می
کرد٬ قابل توصیف نیست . آن تجربه ای بود که در قالب کلمات نمی گنجد٬ چرا که
در محضر خداوندی اتفاق افتاد . زمانی که نماز به پایان رسید٬ تجربه ی من نیز
تمام شد ٬ و شیخ مرا برایِ نماز سحر صدا زدند. »
« او در جلویِ من
نماز می گذارد و من پشت او . از بیرون به راحتی صدای بمباران را می شنیدم .
شیخ من را وارد طریقت نقش بندی کرد و گفت : « پسرم ! ما این قدرت را داریم که
در یک ثانیه مریدمان به مقصد برسد . » به محض اینکه او این جمله را به من گفت
به قلب من با چشمانش خیره شد و رنگ
چشمان او
از زرد به قرمز٬ سپس به سپید٬ و بعد به سبز و سیاه تغییر یافت . رنگ چشمانِ
او با وارد کردن و انتقال دادن دانشی که هر کدام مربوط به یک رنگ می
شدند تغییر می کرد .
نور رنگ زرد
اولین رنگ و برابر با مرحله یِ قلب بود . او همه یِ دانش ماوراء را که برای
زندگی روزانه یِ مردم لازم است را در قلبِ من جاری ساخت . سپس در مرحله یِ
راز ٬ محرمانه ٬ دانشی را که چهل فرمانیست که از حضرت علی می آید را در قلبِ
من جاری ساخت و من را استاد آن چهل فرمان قرار داد . همزمان با جاری ساختن
این دانش رنگ چشمان وی قرمز شد . مرحله یِ سوم٬ مرحله یِ رازِ محرمانه و یا
به عبارتی رازِ راز ٬ تنها برای شیوخ نقشبندی باز می شود٬ که امامشان
ابوبکرست . در همین زمان چشمان او به رنگ سپید در آمدند. پس از آن او مرا به
مرحله ای به نام خفا برد٬ مرحله ای از دانش محرمانه یِ عرفانی . در همان وقت
بود که رنگِ چشمانش به رنگِ سبز در آمد . سپس او مرا به مرحله یِ فنا که در
آن به هیچ می رسید برد و آنجا بود که چشمانش به رنگ سیاه در آمدند . اینجا
بود که او مرا به محضر پروردگار برد . پس از همه یِ این ها او مرا به موجودیت
و هستی دنیوی بازگرداند ! »
« عشق به او
آنقدر در من زیاد و قوی بود که نمی توانستم خودم را بدون او و جدا از او تصور
کنم ٬ و هیچ چیزی هم به جز برای همیشه بودن با او و خدمتکار او ماندن نمی
خواستم. همان وقت بود که تستِ بزرگی برایِ من رسید. قلب من مایوس شد زمانی که
او به من گفت :« پسرم ! مردم تو به تو نیاز دارند . من به تو به قدر کافی
آموزش داده ام. حالا به قبرس برو . » من یک سال و نیم برای رسیدن به او صرف
کردم . یک شب را با او گذراندم . حالا او به من فرمان داده بود که به قبرس
بازگردم٬ جایی که برای پنج سال ندیده بودم . فرمان وحشتناکی برایِ من بود
ولیکن در طریقت٬ مرید باید و باید تسلیم هر آنچه که شیخش می گوید باشد . »
« پس از گرفتن
اجازه از او و بوسیدنِ دستش٬ تلاش کردم که راهی برای سفر به قبرس پیدا کنم .
جنگ جهانی دوم رو به پایان بود . هیچ وسیله ای برای سفر نبود . من در خیابان
با این افکار سر و کله می زدم که کسی به سوی من آمد و گفت :« ای شیخ! شما به
وسیله ی نقلیه احتیاج داری ؟» گفتم :« بله ! شما کجا می روی ؟ » گفت :« به
تریپولی! » . و او مرا در کامیون خود سوار کرد و پس از دو روز ما به مقصد او
رسیدیم . وقتی رسیدیم من به او گفتم:« من را به بندر ببر! ». گفت :« برای چی
؟ » گفتم: « برای پیدا کردن کشتی به قبرس ! ». پرسید چطور و اضافه کرد که هیچ
کس در این دریا سفر نمی کند وقتی این جنگ بزرگ به راه است . گفتم :« اشکال
ندارد! مرا فقط به آنجا ببر! » و او مرا به بندر برد و رهایم کرد. من زمانی
که شیخ مانیر الملک در بندر به سوی من آمد باز هم شگفت زده شدم . او گفت :«
این چه عشقیست که جدت برای تو دارد ؟ پیامبر باز هم به خواب من آمد و گفت که
پسر من شیخ ناظم دارد می آید مراقبش باش! »
« من سه روز با
او ماندم . از او برای پیدا کردن راهی به قبرس کمک خواستم . با اینکه سفر در
آن زمان به خاطر جنگ و کمبود سوخت غیرممکن بود٬ او تلاشش را کرد . هیچ چیزی
به جز یک کشتی بادبانی پیدا نکرد . گفت :« گرچه میتوانی با این کشتی سفر کنی
ولیکن بسیار خطرناک است! » و من گفتم: « من باید بروم! زیرا این فرمانِ شیخِ
من است ! » شیخ برای من دعا کرد و مبلغ هنگفتی به صاحب کشتی داد تا مرا ببرد
. بادبانها را کشیدند . هفت روز طول کشید تا به قبرس برسیم ٬ سفری که به صورت
نرمال چهار ساعت با قایق موتوری طول می کشد ! »
« به محض اینکه
من پایم به خاک قبرس رسید٬ یک تجربه یِ عرفانی بر قلب من وارد شد . من شیخ
بزرگ را دیدم ٬ عبدالله داقستانی٬ که به من فرمود :« پسرم! هیچ چیز قادر نیست
که تو را از این راه بیرون بکشد . تو با شنیدن و قبول کردن دانش بسیاری
را کسب کرده ای . از این لحظه به بعد من همیشه با تو خواهم بود. هرزمان که تو
قلبت را به سوی من هدایت کنی من آنجا خواهم بود . هر سوالی که داشته باشی از
من به صورت مستقیم از محضر پروردگار جواب خواهی گرفت . هر مرحله ای از عرفان
را که بخواهی به آن برسی به تو داده خواهد شد چرا که تو اطاعت و فرمانبرداری
را در حق ما تمام کرده ای . اولیا همگی از تو راضی هستند٬ و جدت پیامبر اکرم
نیز از تو راضیست. » وقتی این را گفت من او را در کنار خودم حس کردم و از آن
زمان تا به حال هیچ گاه مرا ترک نکرده ست . همیشه در کنار من است ! »
پس از آن شیخ
ناظم شروع به شیوع راهنمایی های عرفانی و تدریس اسلامی در قبرس کرد . بسیاری
از حقیقت جویان به نزد او آمدند و اصول نقشبندی را پذیرفتند. متاسفانه این
درست در زمانی بود که همه یِ مذاهب در ترکیه ممنوع شده بودند و از آنجایی که
او در جامعه یِ ترک ها در قبرس بود٬ مذهب آنجا نیز ممنوع بود . حتی اذان گفتن
نیز هم ممنوع اعلام شده بود .
اولین حرکت او پس
از ورود به محل تولدش این بود که به مسجد برود و به عربی اذان بگوید. پس از
این که اذان گفت بلافاصله به زندان انداخته شد و برای یک هفته زندانی بود .
به محض اینکه آزاد شد٬ به مسجد بزرگی در نیکوسیا رفت و از منبر اذان گفت .
این دولت را بسیار عصبی کرد و پرونده ای برای فرستادن او به د |